کتاب.. موبایل.. بازی.. خواب.. فکر..
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 18:36
گاهی دلم میخواد بند تعلق به این صفحه ی چند اینچی رو بکنم از خودم.. که اسیر یک جا نشستن و چشم دوختن و منتظر بودن و ... نشم.. باید یه کاری کنم..یه رویا رو واقعی کنم..که بی شک میتونم..پ.ن: دارم کتاب میخو
شیفت شب
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 18:36
خیلی میترسم..خوابم نمیبره ..یه صداهایی مثل پرت شدن چیزی میومد..در اتاق رست رو هم قفل کردم و هر گونه راه ترددی برای دیگران رو بستم..ولی بازم آروم و قرار ندارم..کاش دیگه شیفت شب نیام..
دلم تنگ میشه هر لحظه
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 18:36
درد میکشم بغض میکنم وقتی تو را اینگونه میبینم پدر..پدر خسته ی فداکارم..میدانم ک عامل بیخوابی هایت شدم..میدانم ک سخت است دل کندن از دخترت .. دختری ک همه ی جوانیت را وقف موفقیت و آسایشش کردی..من تا ابد
شک
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 18:36
من شک نداشتم به انتخابت.. شک نداشتم که باهم خوشبخت میشیم.. شاید مقداری شک داشتم ک همه چیز خوب پیش بره و ما به هم برسیم.. چون میدونی هیچ چیز توی دنیا صد در صد نیس.. هر زمان ممکنه ورق برگرده.. چون همه چ
ما را همه شب نمیبرد خواب.....
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 18:36
اگه کسی یکی رو واقعا دوست داشته باشه ممکنه بهش بگه تو همیشه باعث ناراحتی میشی؟؟؟؟؟دلم میخواد خودمو بردارم ببرم یه جااااایی که هیشکی نباشه.. هیشکی سراغمو نگیره.. هیشکی منو نخواد.. هیشکی نگرانم نباشه..ب
رانندگی
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 18:36
بعد از مدتها نشستم پشت فرمون..نادیا و نرجس تمام مدت میخندیدن.. موقع دور زدن نزدیک خونمون نادیا میگفت جون خودت جلو همسایه ها آبرو ریزی نکنی.. نرجس میگفت سالم برسیماااا..یه نفرم سر کوچه وایساده بود تا م
شک، اطمینان، تصمیم
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 18:36
این روزها حسی رو تجربه میکنم که کسی قادر به درکشنیست مگر اینکه در شرایطی اینچنین قرار گرفته باشه..من علی رقم کشش و دلبستگی، علی رقم وقت و زمانی که صرف شد و خاطراتی که به این واسطه ایجاد شد و حرفی که ب
خدایا کمکش کن
-
تاریخ: 1398/4/4 ساعت: 18:36
دوست ندارم تا مدتی درباره ی ازدواج چیزی بشنوم..حتی ازدواج بقیه..هرچیزی ک منو به یاد روزهایی که گذشت بندازه..به یه فرصت احتیاج دارم که خودمو پیدا کنم..شرایط خوبی ندارم و خانواده هم متاسفانه درکم نمیکنن
عکسهای پاییزی
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 22:12
با میترا رفتیم کلی عکسای خوشکل پائیزی گرفتیم.. محوطه ی اینجا زیباترین پاییز رو داره.. موقع برگشت از دور بدری رو دیدم که با دوتا خانم چادری میومد.. اولش نشناختم.. نزدیک ک شدن دیدم مریم خانم و شیما هستن
دختر
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 22:12
دختر بودن یعنی یک عمر محرومیت.. یک عمر برات تصمیم بگیرن.. یک عمر دور آرزوهات و چیزایی که دوست داری رو خط بکشی.. چون تو رو ضعیف میدونن.. چون نگرانتن.. چون دختری.. پ.ن: امروز میتونس یه روز خیلی شاااد باشه.. اما نذاشتن.. پ.ن: من خیلی مواظب خودمم.. بیشتر از اونی که فکر کنن.. بیشتر از اونی که بتونن.. پ.ن...
تصمیم..
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 22:12
گاهی وقتا با خودم فکر میکنم نکنه یه آشنا وبلاگ منو پیدا کرده باشه و هر آنچه تو دلم هست و آشکارش نکردم ببینه و بخونه.. اما حالا فارغ از هر فکر و استرسی میخوام بنویسم تا خودمو خالی کنم.. سرم داره از فکر
میشه؟!
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 22:12
با این همه نه گفتن.. این همه احتیاط.. ریسک نکردن .. خودتونو از خیلی لذتها محروم میکنید.. پ.ن: خیلی چهرش آشنا بود.. بعد از چن تا سوال فهمیدم هم مدرسه ای بودیم.. حالا اون روی تخت دراز کشیده بود واسه سزا
فقط یه روز
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 22:12
دوس دارم یه روزی که دلم گرفته.. یه روزی که هوا ابریه.. پالتومو بپوشم.. بزنم بیرون.. کسی نگه کجا میری؟! تنها نرو.. چرا این موقع؟! کسی چیزی نپرسه.. برم هندزفریمو بذارم.. راه برم.. هی راه برم.. بعد بشینم روی نیمکت پارک.. به روبرو خیره بشم.. موزیک گوش کنم و فکر کنم.. فکر کنم.. هیشکی نیگام نکنه.. هیشکی م...
یک عالمه حرف و حس پنهان
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 22:12
پر شدم.. از حرفهایی روی دل مانده.. از بغض جامانده.. این همه حررررف.. دق میدهد مرا.. پ.ن: من باید همیشه شاد باشم و بخندم.. اگه از دست کسی ناراحت میشم به روی خودم نیارم و باز هم بخندم.. باید همیشه آماده باشم.. برای همه چیز.. همه کس.. چون کسی حوصله ی ندای غمگین و زودرنج و دور از دسترس را ندارد.. هیچ کس...
نیازمندیها: صرع ابسنس
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 22:12
نمیدونم اسمشو چی بذارم.. این چه حسیه که هرازگاهی سراغم میاد و میخواد منو از عالم و آدم جدا کنه.. خستگی روحی.. دلزدگی.. بیحسی.. بی انگیزگی.. وقتی بعد از کلی سختی.. اصرار.. قهر.. التماس.. حس کنی شاید را